تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی

چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .

عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .

و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی .

چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .

و طپش قلبت را حس میکردم . و در جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

دستم را به تو میدهم ، قلبم را به تو میدهم ، فکرم را نیز به تو میدهم .

بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .

دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پیشتر ها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم .

سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم .

دلت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار .

و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:35  توسط  سارا  | 

دوباره خوابشو دیدم

منه لعنتی دوباره

من نوز عاشقم ای وای

با یه قلب تیکه پاره

چقده خوهب میبینی مرد

دیگه بسه

بیا از عاشقی برگرد

دیگه بسه

اون تو رو فراموشت کرد

دیگه بسه

دیگه بسه

دیگه بسه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:59  توسط  سارا  | 

تا میخوام آرزو کنم اسم تو اولش میاد

با اینکه بد کردی به من دلم هنوز تو رو میخواد

خاطره هام کنار تو محاله از یادم بره

شب تا سحر به یاد تو می مونه دل دربدرت

رفتن تو شکست من دل دادنم به دست غم

حرفات همش بهانه بود نخواستی که باشی با من

این همه سال به انتظار نشستنم بیهوده بود

دروغ میگفتی تو به من طفلی دلم چه ساده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:4  توسط  سارا  | 

زمان گنگ است و ساعتها كند مي‌گذرند. كوچه را جايي براي ردپاي عابري گذرا نيست. خنده‌هاي بيصدا و تاريك، در سايه آواز قاصدك گم شده‌اند. از گذشته مي‌گذشتم... جاي خالي تنگ ماهي بي‌ماهي، حوض آبيه تنهايي خاموش... از گذشته مي‌گذشتم و پريدن صبح را از روي بلندي مي‌ديدم. چه خوب مي‌گفتي كه گذشته ديگر نيست، گذشت، قاصدك پريد، رفت. تو راست مي‌گفتي قصه‌ها زود به خانه مي‌رسند، غصه تمام مي‌شود. بايد بگذريم، بايد گذشته را، ساعت‌ها را، زمان، كوچه، حتي آواز قاصدك خاموش را فراموش كنم و بگذرم. نمي‌توانم به ماندنم اميد ماندن دهم. نه... پاي به رفتنم، بهانه‌اي سخت بايد.

اما گريزي نيست، بايد بروم. كنار ثانيه‌ها مي‌نشينم و مي‌گذرم. عبور بايد كرد اينك از زمان، شايد فردا روشني باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:27  توسط  سارا  | 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم       
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند        
       
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند       
                
بي گناهي بودم و دارم زدند
 
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمي پشتم شکست
 
سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 
عشق اگر اينست مرتد مي شوم       
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است     
      
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق  سردرگم شدم          
                   
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم      
        
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست     
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 
درد مي بارد چو لب تر مي کنم    
طالعم شوم است باور مي کنم
 
من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 
قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 
من نمي گويم که خاموشم مکن    
من نمي گويم فراموشم مکن
 
من نمي گويم که با من يار باش    
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 
من نمي گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 
روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 
آه! در شهر شما ياري نبود        
قصه هايم را خريداري نبود!!!
 
واي! رسم شهرتان بيداد بود     
           
شهرتان از خون ما آباد بود
 
از درو ديوارتان خون مي چکد       
          
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
 
خسته ام از قصه هاي شوم تان     
        
خسته از همدردي مسموم تان
 
اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
 
آسمان خالي شد از فريادتان     
            
بيستون در حسرت فرهادتان
 
کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 
عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت     
هر که با ما بود از ما مي گريخت 
 
چند روزي هست حالم ديدنيست  
       
حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 
گاه بر روي زمين زل مي زنم    
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
 
حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 
ما زياران چشم ياري داشتيم 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:21  توسط  سارا  | 

با تو فانوس ترانه

 یک چراغ شعله ور بود

قاصدک چه خوش خبر بود

کوچه ها بدون بن بست

 آسمان پر از ستاره

شبا گلخونه خورشید

 واژه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر

 توی اون کوچه ی خلوت

بغض بی وقفه ی آواز

 گریه های بی نهایت !                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:43  توسط  سارا  | 

با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم

نفس هایم را حبس کردم

پرده ای سیاه به یاد آویختم

زندگی را فراموش کردم

شاید فراموشت کنم

خاطراتت را آتش زدم ،

به عشق نفرین کردم

رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم

تا آسمان پرواز کردم

شاید فراموشت کنم

اما ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:3  توسط  سارا  | 

 

تولد تولد تولدت مبارک

                                  مبارک مبارک تولدت مبارک

                                                                      بیاشمعارو فوت کن تاصد سال زنده باشی....

سارا جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:18  توسط  سارا  | 

دردهارا قصه کردم خاموش!

باچه باید در لحظه ای امروز خوش بود؟

می توان دید ز دریا صدف و مروارید...

زدن موج وبلعیدن قایق ازیادبرد

روزنه ای باشد دراین شب سیاه

گم شدنی باشد اگرچه نابه جا

من غریب غربتم که خسته ام

ازنامردمیها اینچنین شکسته ام

قاب عک خالی،خاطرات کهنه

من ازمرگ دلم می ترسم

که بازعکس تورا قاب کنم

 

شعر از امید جبّاری

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:9  توسط  سارا  | 

  با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم نفس هایم را حبس کردم پرده ای سیاه به یاد آویختم زندگی را فراموش کردم شاید فراموشت کنم خاطراتت را آتش زدم ، به عشق نفرین کردم رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم تا آسمان پرواز کردم شاید فراموشت کنم اما ....                                                                               
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:5  توسط  سارا  |